لیست بهترین رمان های عاشقانه ایرانی و خارجی 2026 که باید بخوانید!
لیست بهترین رمان های عاشقانه ایرانی و خارجی 2026 که باید بخوانید!
کتابهای عاشقانه، انتخابی بینظیر برای سپری کردن لحظات فراغت و غرق شدن در دنیای کلمات هستند. این داستانها چنان مخاطب را با خود همراه میکنند که گسستن از روایت آنها دشوار است؛ گویی خواننده در تار و پود ماجرا گرفتار میشود. فرجام این قصهها، چه با شکوهِ وصال همراه باشد و چه با تلخیِ فراق، حس همزادپنداری عمیقی را در وجود ما برمیانگیزد و پیوندهای ناگسستنی میان تخیل نویسنده و واقعیتهای زندگی روزمره برقرار میسازد.
اگرچه فهرست کردن تمامی آثار این ژانر به دلیل گستردگی فراوان غیرممکن است، اما برخی از این رمانها به چنان جایگاه والایی دست یافتهاند که غبار زمان بر چهرهشان نمینشیند. این روایتهای ماندگار، نسل به نسل میان خوانندگان دست به دست میشوند و هر بار با همان شور و حرارت اولیه، مخاطب را متأثر میسازند. عشق در این صفحات، جامههای گوناگونی به تن میکند؛ گاه در قالب ایثار و گاه در هیبت اشتیاقی سوزان. این داستانهای فراموشنشدنی نهتنها با گذشت سالها از ارزششان کاسته نمیشود، بلکه هر روز بر شمار شیفتگان و رهروان این مسیر افزوده میگردد.
برترین و معروف ترین رمان های عاشقانه ایرانی
1. «بامداد خمار» اثر فتانه حاج سید جوادی؛ مروری بر تراژدی عشق و عبرت

در میان آثار ماندگار ادبیات داستانی ایران، «بامداد خمار» به قلم فتانه حاج سید جوادی، جایگاهی استثنایی دارد. این رمان که در دهه هفتاد شمسی طوفانی در بازار کتاب به پا کرد، همچنان پس از گذشت سالها، نخستین گزینهای است که با شنیدن نام رمان عاشقانه ایرانی به ذهن متبادر میشود. حاج سید جوادی در این اثر، چنان با مهارت تار و پود احساس را با واقعیتهای اجتماعی گره زده که مخاطب را تا آخرین صفحه با خود همراه میسازد.
روایت از روزگار کهنسالی زنی به نام «محبوبه» آغاز میشود؛ زنی که در چهره برادرزادهاش، «سودابه»، جوانی پرشور و لجباز خود را میبیند. سودابه در آستانه انتخابی است که خانوادهاش آن را فرجامی جز پشیمانی نمیدانند. در این میان، محبوبه تصمیم میگیرد قفل صندوقچه اسرار زندگیاش را بگشاید تا با روایت داستانِ عشقِ پرحادثه خود، چراغی فرا راه برادرزادهاش روشن کند.
داستان به سالهای دور بازمیگردد؛ زمانی که محبوبهی جوان و متمول، دل به «رحیم»، شاگرد نجاری ساده میبازد. او در مقابل سنتهای خانوادگی و مخالفتهای سخت پدرش، «بصیرالملک»، قد علم میکند تا به وصال یار برسد. اما دیری نمیپاید که شعلههای پرفروغ این عشق در برخورد با صخرههای واقعیت و تفاوتهای فرهنگی، رو به خاموشی میرود. حاج سید جوادی با ظرافت، تغییر چهره رحیم و تنشهای خردکننده زندگی مشترک آنها را به تصویر میکشد؛ جایی که عشق جای خود را به فراری ناگزیر میدهد.
وجود شخصیتهای فرعی تاثیرگذار و خردهروایتهای تکاندهنده از سرنوشت غمانگیز فرزند محبوبه تا وفاداری خواستگار دیرینهاش به این اثر عمق و کششی مضاعف بخشیده است.
برگزیده ایی از رمان «بامداد خمار»
فتانه حاج سید جوادی در بخشی از این کتاب، فشار هنجارهای اجتماعی بر قلب یک دختر جوان را اینگونه توصیف میکند:
«چیزی میگویم و چیزی میشنوی. در آن زمان عاشق شدن یک دختر پانزده ساله خود مصیبتی بود که میتوانست خون بر پا کند؛ چه رسد به نامه نوشتن، چه رسد به رد کردن خواستگار. عاشق شدن؟ آن هم عاشق نجّار سر گذر شدن؟ این که دیگر واویلا بود؛ آن هم برای دختر بصیرالملک. فکر آن هم قلب را از حرکت میانداخت و خون را سرد میکرد. انگار که آب سربالا برود یا از آسمان به جای باران، خون ببارد. این در افتادن با شاخ غول بود؛ و من در افتادم و نوشتم. آرزویی را که بر دلم سنگینی میکرد، عاقبت به روی کاغذ آوردم.»
2. «چشمهایش» اثر بزرگ علوی؛ معمای عشق در غبار سیاست

بدون شک در میان کارنامه درخشان بزرگ علوی، رمان «چشمهایش» نهتنها محبوبترین اثر او، بلکه یکی از ستونهای استوار ادبیات داستانی و رمانتیک ایران به شمار میرود. علوی در این کتاب، روایتی خلق کرده است که در آن، مرز میان هنر، عشق و مبارزه به شکلی ظریف محو میشود.
داستان در فضای خفقانآور سال ۱۳۱۷ و دوران پهلوی اول جریان دارد؛ زمانی که سایه دیکتاتوری بر سر جامعه سنگینی میکند. محوریت داستان بر مرگ مشکوک «استاد ماکان»، نقاش برجسته و مبارزی سیاسی است که در تبعید جان سپرده است. اما راز زندگی او در میان رنگهای تابلویی مرموز به نام «چشمهایش» نهفته است؛ پرتره زنی با چشمانی سحرآمیز که گویی تمام اسرارِ ناگفته استاد را در مردمکهای خود پنهان کرده است. راوی که شیفتهی کشف حقیقت است، جستجویی را برای یافتن صاحب این چشمها آغاز میکند.
«چشمهایش» بیش از آنکه یک عاشقانه آرام باشد، یک بیانیه سیاسی در ستایش آرمانگرایی است. عشق میان استاد ماکان و «فرنگیس» در بستر ملتهب سیاست جوانه میزند و در نهایت قربانی همان آرمانها میشود. با این حال، اثر علوی از تیغ نقد برکنار نمانده است. منتقدان معتقدند شخصیتهای داستان بیشتر «تیپ» هستند تا «شخصیت». استاد ماکان تصویری از یک قهرمان شکستناپذیر و آرمانخواه است که شباهت عجیبی به قهرمان رمان «لیدی ال» اثر رومن گاری دارد؛ مردی که حتی عشق را فدای هدفهای بزرگتر میکند.
از سوی دیگر، شخصیت فرنگیس چالشی برای مخاطب مدرن است. او زنی است ثروتمند و زیبا که تمام زندگیاش را صرف اثبات خود به استاد میکند. نگاه بزرگ علوی به زن در این رمان، از منظر نقدهای امروزی، گاه با چالشهای جنسیتی روبهروست؛ چرا که فرنگیس همواره در سایه قدرت و نفوذ استاد ماکان تعریف میشود.
برای اطلاعات بیشتر درباره بهترین رمان های جهان برای نوجوانان به این مطلب مراجعه نید.
برشی برگزیده از رمان «چشمهایش»
بزرگ علوی با قلمی تصویری و گزنده، تضادهای اجتماعی آن دوران را در قاب یک تابلو اینگونه توصیف میکند:
«قیافه زن موقر و دلنشین، اما غمانگیز است. لچک سیاهی بر سر کرده و زیر گلو گره زده است و روی لچک، یک کلاه فرنگی زنانه از حصیر سیاه دیده میشود. منظره این زن با لچک و کلاه به حدی مضحک است که اگر آدم فقط این قسمت تابلو را ببیند خندهاش میگیرد؛ مثل اینکه یک زن مرتجع میخواهد تقلید درآورد. اما در قیافه زن، شوخی و تمسخر خوانده نمیشود. زن گویی از موم ساخته شده و چیزی نمانده که آب شود و وا برود. زیر پرده، روی چارچوب نوشته شده: جشن کشف حجاب.»
3. «چراغها را من خاموش میکنم» اثر زویا پیرزاد؛ واکاوی عشق در هزارتوی روزمرگی

رمان «چراغها را من خاموش میکنم» به قلم زویا پیرزاد، بیشک یکی از درخشانترین و تحسینشدهترین آثار ادبیات معاصر ایران است. پیرزاد در این کتاب، با دقتی مینیاتوری و بیانی لطیف، به سراغ لایههای پنهان زندگی زنانه رفته و اثری خلق کرده است که همچنان در محافل ادبی مورد نقد و ستایش قرار میگیرد.
داستان در فضای آرام و شرجی دهه چهلِ آبادان روایت میشود؛ جایی که «کلاریس»، زنی ارمنی، میانسال و خانهدار، در چنبرهی تکرار و وظایف خانوادگی گرفتار شده است. او زنی است که در نقشهای «مادر بودن» و «همسر بودن» حل شده و هویت فردیاش در غبار کارهای روزمره به فراموشی سپرده شده است. کلاریس نمایندهی تمام زنانی است که دیده نمیشوند؛ همانهایی که چراغها را خاموش میکنند و مراقب همگان هستند، اما خود در تنهایی و رخوتِ ناشی از نادیده گرفته شدن، تحلیل میروند.
ورود همسایهای جدید به خانهی روبهرو، سکونِ زندگی کلاریس را بر هم میزند. این مردِ جذاب و خانوادهاش، با هر حضور خود، فصلی تازه در دنیای ذهنی کلاریس میگشایند و او را با اشتیاقی که سالها سرکوب شده بود، روبرو میکنند. این دلبستگیِ نوپا، بیش از آنکه یک حادثهی بیرونی باشد، مسیری است برای بازگشت کلاریس به «خویشتن»؛ راهی برای پاسخ دادن به این سوالِ چالشبرانگیز در آستانه چهلسالگی که: «براستی من برای خودم چه کردهام؟»
زویا پیرزاد با تسلطی خیرهکننده بر جزئیات، بحران هویت کلاریس را به تصویر میکشد. قدرت این رمان در «واقعی بودن» آن است؛ کلاریس شخصیتی است که خواننده تپش قلب، تردیدها و حتی بوی آشپزخانهاش را حس میکند. «چراغها را من خاموش میکنم» نه تنها یک روایت عاشقانه، بلکه سفری درونی برای کشف استقلال فردی در بستر سنت و خانواده است.
برشی برگزیده از رمان «چراغها را من خاموش میکنم»
زویا پیرزاد در این بخش، به زیبایی نظم آهنین و تکرارِ بیپایان زندگی کلاریس را به تصویر میکشد:
«صدای ترمز اتوبوس مدرسه آمد. بعد قیژ در فلزی حیاط و صدای دویدن روی راهباریکه وسط چمن. لازم نبود به ساعت دیواری نگاه کنم؛ چهار و ربع بعد از ظهر بود. درِ خانه که باز شد، دست کشیدم به پیشبندم و داد زدم: روپوش درآوردن، دست و رو شستن، کیف پرت نمیکنیم وسط راهرو! جعبه دستمال کاغذی را سراندم وسط میز و چرخیدم طرف یخچال شیر دربیاورم که دیدم چهار نفر دم در آشپزخانه ایستادهاند.»
4. «سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی؛ طنین عشق در تالار حسادت و انجماد

عباس معروفی با خلق «سمفونی مردگان»، نهتنها یکی از برترین رمانهای عاشقانه و اجتماعی ایران را پدید آورد، بلکه نام خود را به عنوان نویسندهای صاحبسبک در تاریخ ادبیات تثبیت کرد. این رمان که اوج نبوغ معروفی محسوب میشود، چنان محبوبیت و اعتبار جهانی یافت که بسیاری آن را قلهای دستنیافتنی در کارنامه حرفهای او میدانند.
روایت در فضای سرد و استخوانسوز اردبیل، حول محور خانوادهای سنتی میچرخد؛ خانوادگی که چهار فرزندش هر یک به سرنوشتی تراژیک دچار میشوند. قلب تپنده داستان، تقابل میان «آیدین» و «اورهان» است. آیدین، روحی لطیف، شاعرمسلک و هنرمند دارد که در چارچوبهای سختگیرانه و سنتی پدر نمیگنجد. در مقابل، اورهان پسر خلف سنتهاست که با بخل و حسادتی تمامنشدنی، در پی تصاحب جایگاه برادر و جلب رضایت پدر است. رقابتی که در نهایت به جنایتی هولناک و خوراندن مغز چلچله به آیدین برای جنون او ختم میشود.
در میان این همه سیاهی و انجماد، عشق میان آیدین و سورملینا جریانی گرم و حیاتی است. معروفی با مهارتی خیرهکننده، این عشق نایاب را در دل فاجعه روایت میکند؛ پیوندی چنان پرکشش و دیوانهوار که مخاطب را مسحور خود میسازد.
«سمفونی مردگان» یکی از درخشانترین نمونههای تکنیک جریان سیال ذهن در ادبیات فارسی است. زمان و راوی در صفحات کتاب مدام جابهجا میشوند؛ گاه از نگاه آیدین، گاه سورملینا و گاه اورهان و دیگران. این تکثر دیدگاهها، حسی شبیه به اجرای یک سمفونی باشکوه را به خواننده القا میکند که در آن هر شخصیت، سازی متفاوت اما همصدا با تم اصلی داستان (مرگ و عشق) مینوازد.
برشی برگزیده از رمان «سمفونی مردگان»
عباس معروفی با زبانی شاعرانه، تنهایی و هجوم خاطرات را اینگونه به تصویر میکشد:
«شبها وقتی پا در آن خانهی بزرگ و سرد میگذاشت، همهمهی دوردستِ سالیان، دیوار میشد و سکوت میکرد. کاج میشد و وسط حیاط میایستاد. در میشد و بسته میماند. همهمهی دوردست به شکل «یوسف» درمیآمدم که مثل یک تکه گوش با چشمهای وقزده خیره میماند. حس میکردم خیالش هم از من فرار میکند. همهچیز از من میگریخت. حتی وسایل خانه از پنجرهها بیرون میدویدند. دیوارها دور میشدند، و من و خیال او تنها مانده بودیم.»
5. «سهم من» اثر پرینوش صنیعی؛ روایت عشق در کشاکش سنت و تاریخ

رمان «سهم من» به قلم پرینوش صنیعی، یکی از پرفروشترین و محبوبترین رمانهای معاصر است که به بیش از ۲۰ زبان زنده دنیا ترجمه شده است. این کتاب، سرگذشت زنی به نام «معصومه» را روایت میکند که زندگیاش آینهای تمامنما از وضعیت زنان در لایههای سنتی جامعه ایران در دهههای اخیر است.
داستان با جرقهی یک عشق پاک و نوجوانی آغاز میشود؛ عشقی که در مسیر مدرسه و با نگاههای دزدانه به یک شاگرد داروخانه شکل میگیرد. اما در جامعهای که سنت بر آن حاکم است، این دلبستگی ساده به فاجعهای خانوادگی بدل میشود. معصومه به جرمِ داشتن این احساس، توسط برادرانش مجازات شده و به اجبار به عقدی پیوند میخورد که هیچ نقشی در انتخاب آن نداشته است. صنیعی با مهارتی خیرهکننده، نشان میدهد که چگونه سهم یک زن از زندگی، همواره توسط دیگران (پدر، برادر، همسر و حتی فرزندان) تعیین میشود. عشق در این رمان، مفهومی است که بارها رنگ عوض میکند؛ گاهی سرکوب میشود، گاهی در قالب وظیفه تجلی مییابد و در نهایت، در سالهای بلوغ و میانسالی، دوباره همچون شعلهای از زیر خاکستر سر برمیآورد تا معصومه برای نخستین بار به دنبال «سهم واقعی» خود برود.
برشی برگزیده از رمان «سهم من»
«پدرم همیشه میگفت: “دختر باید سنگین و رنگین باشد.” اما هیچکس نپرسید سنگینیِ این همه سکوت و رنگِ پریدهی صورت من از چیست. من در پانزدهسالگی یاد گرفتم که عشق، جرمی است که مجازاتش تنهایی و ترس است. تمام سهم من از آن روزهای پرشور، نامههایی بود که هرگز فرستاده نشد و حرفهایی که در گلو خشکید تا مبادا غیرت برادرانم جریحهدار شود.»
۶. «داییجان ناپلئون» اثر ایرج پزشکزاد؛ عشق در چنبرهی توهم و خنده

اگرچه بسیاری «داییجان ناپلئون» اثر ایرج پزشکزاد را یک رمان طنز میدانند، اما در لایههای زیرین آن، یکی از لطیفترین و در عین حال غمانگیزترین داستانهای عاشقانه ادبیات ایران نهفته است. این رمان، روایتگر عشق معصومانه و پرشورِ راوی (سعید) به دخترداییاش «لیلی» است.
در میان هیاهوی خانوادهای اشرافی و رو به زوال که بزرگِ آن (داییجان) دچار توهم توطئه انگلیسیهاست، عشق سعید و لیلی تنها نقطهی روشن و بیآلایش داستان است. پزشکزاد با طنازی منحصربهفرد خود، نشان میدهد که چگونه دنیای پاک دو عاشق، قربانی لجبازیها، افتخارات پوشالی و اختلافات خانوادگی بزرگترها میشود. عبارت مشهور «کار، کارِ انگلیسیهاست»، در واقع استعارهای است از موانعی که بزرگسالان با توهمات خود بر سر راه پیوندِ قلبی دو جوان میسازند. عشق در این رمان، در پسِ خندههای بلند مخاطب، بغضی گلوگیر است که از معصومیتی از دست رفته حکایت میکند.
برشی برگزیده از رمان «داییجان ناپلئون»
«من در یک روز گرم تابستان، دقیقاً در ساعت سهوپنج ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. آنقدر ناگهانی که انگار صاعقهای به قلبم زده باشد. اما در آن خانه، هیچکس به فکرِ لرزش دل من نبود؛ همه داشتند درباره جنگهای خیالی داییجان با قشون انگلیس بحث میکردند. من و لیلی، در حالی که دستهایمان از دور برای هم تکان میخورد، میدانستیم که جنگ واقعی نه در جبهههای نبرد، که در حیاط همین خانه میان ما و بزرگترها در جریان است.»
۷. «سال بلوا» اثر عباس معروفی؛ ضیافتِ گیسوان و دارِ مجازات

عباس معروفی در «سال بلوا» بار دیگر ثابت میکند که جادوگرِ واژههاست. این رمان، روایتگر عشقِ ممنوعه و سوزانِ «نوشآفرین» به کوزهگری به نام «کوزهگر» در شهری است که سایه سنگینِ تعصب و قدرتطلبی بر آن حکمفرماست.
نوشآفرین، دختری است که در پیوند میانِ رویا و واقعیت قدم میزند. او که باید طبق خواسته پدر به عقد دکتر معصوم درآید، دل در گرو مردی دارد که با گل و خاک، عشق میسازد. معروفی در این اثر، با استفاده از تکنیک سیال ذهن، زمان را در هم میشکند تا نشان دهد که چگونه عشق یک زن میتواند در چرخدندههای استبداد مردانه و سنتهای کور، به دار آویخته شود. «سال بلوا» ضیافتی از استعارههاست؛ جایی که گیسوان بلند نوشآفرین، هم نماد زیبایی و زنانگی است و هم طنابی که او را به مسلخ میبرد. این رمان، مرثیهای است برای تمام عشقهایی که در سالهای بلوا و آشوب، زیر چکمههای بیرحمی له شدند.
برشی برگزیده از رمان «سال بلوا»
«نوشآفرین گفت: “عشق آدم را به جاهایی میبرد که عقل حتی خوابش را هم نمیبیند.” و من دیدم که چگونه سایهاش روی دیوارهای خشتی شهر لرزید. او نمیدانست که در این شهر، هر که بلند عاشق شود، باید سهمش را از تنهایی بپردازد. کوزهگر داشت برایش قلبی از گل میساخت، غافل از اینکه سنگهای این شهر، برای شکستن هر چیزی که بوی محبت بدهد، از پیش آماده شدهاند.»
برترین و معروف ترین رمان های عاشقانه خارجی
1.«گتسبی بزرگ» اثر اسکات فیتز جرالد؛ مرثیهای برای یک رویای عاشقانه

در قلمروی ادبیات کلاسیک جهان، کمتر اثری به اندازه «گتسبی بزرگ» نوشته اسکات فیتز جرالد، توانسته است مفهوم اشتیاق، ثروت و حسرت را چنین استادانه در هم بیامیزد. این شاهکار بیبدیل که الهامبخش اقتباسهای سینمایی باشکوهی نیز بوده، فراتر از یک داستان ساده، نمادی از عصر جاز و جستجوی بیپایان برای رسیدن به محال است.
جی گتسبی، قهرمان مرموز داستان، مردی است که از هیچ به همهچیز رسیده است؛ ثروتمندی خودساخته که نامش با ضیافتهای افسانهای و شبنشینیهای مجلل گره خورده است. عمارت او هر شب میزبان صدها تن از نخبگان، هنرمندان و سیاستمدارانی است که در میان موسیقی و رقص غرق میشوند. اما در پشت این زرق و برق خیرهکننده، رازی غمناک نهفته است؛ تمام این تشریفات پرخرج و مهمانیهای بیپایان، تنها دامی است برای صیدِ یک نگاه: نگاهِ «دیزی».
دیزی، عشقی است که گتسبی سالها پیش در روزگار تهیدستی از دست داده و اکنون تمام دارایی خود را به پای بازگرداندن آن خاطره ریخته است. او میخواهد با قدرت ثروتش، زمان را به عقب بازگرداند. به کمک «نیک کاراوی»، همسایه و راوی داستان، سرانجام این دیدار میسر میشود و شعلههای یک رابطه قدیمی دوباره زبانه میکشد. اما زمانی که گتسبی از دیزی میخواهد گذشته را انکار کرده و همسرش را ترک کند، تراژدی آغاز میشود. فیتز جرالد در این رمان با ظرافتی بینظیر نشان میدهد که چگونه رویاهای بزرگ در برخورد با واقعیتهای بیرحم و بیتفاوتیِ طبقات مرفه، در هم میشکنند.
«گتسبی بزرگ» نه تنها داستانی درباره یک دلبستگی عمیق، بلکه نقدی تند بر «رویای آمریکایی» و توهمِ تغییر گذشته است.
برشی برگزیده از رمان «گتسبی بزرگ»
اسکات فیتز جرالد داستان را با یکی از ماندگارترین پندهای اخلاقی در تاریخ ادبیات آغاز میکند:
«در روزگاری که جوانتر و طبعاً آسیبپذیرتر بودم، پدرم اندرزی به من داد که از آن زمان همواره آویزه گوشم بوده است: هرگاه احساس کردی میخواهی کسی را سرزنش کنی، فقط به خاطر داشته باش همه مردم این کره خاکی از همان امکاناتی بهرهمند نبودهاند که تو در زندگی برخوردار شدهای.»
2. «بلندیهای بادگیر» اثر امیلی برونته؛ طوفانِ ویرانگرِ عشق و انتقام

در دنیای ادبیات کلاسیک، کمتر اثری به اندازه «بلندیهای بادگیر» اثر امیلی برونته، توانسته است قدرتِ همزمان عشق و نفرت را به تصویر بکشد. این رمان که تنها اثرِ بهجامانده از این نویسنده نابغه است، روایتی تکاندهنده و عمیق از پیوندی است که فراتر از مرگ و زندگی تداوم مییابد. برونته با قلمی جسورانه، داستانی خلق کرده که برخلاف عاشقانههای آرامِ همعصر خود، سرشار از تلاطم، خشم و جنون است.
داستان پیرامون عشق نافرجام «کاترین»، دختری از طبقهی اشراف، و «هیتکلیف»، پسری یتیم و مرموز میگردد. اگرچه میان این دو پیوندی روحی و ناگسستنی برقرار است، اما شکافهای طبقاتی کاترین را بر آن میدارد تا برای حفظ جایگاه اجتماعیاش با مردی متمول ازدواج کند. این تصمیم، جرقهی انتقامی ویرانگر را در وجود هیتکلیف روشن میکند؛ انتقامی که نه تنها کاترین، بلکه نسلهای بعدی هر دو خانواده را در بر میگیرد.
روایت داستان از زبان «الن»، خدمتکار خانه، بیان میشود؛ راویای که خود نسبت به هیتکلیف کینهای دیرینه دارد و او را وصلهای ناجور در آن خانهی اشرافی میبیند. برونته با مهارتی بینظیر، محیط جغرافیایی را با حالات روانی شخصیتها گره میزند. خلنگزارهای وحشی، بادهای سهمگین و سرمای کوهستان، بازتابی از روح سرکش و ستیزهجوی هیتکلیف است؛ مردی که بدرفتاریهای دوران کودکی و تحقیرهای خانواده کاترین، از او موجودی مردمگریز و انتقامجو ساخته است. «بلندیهای بادگیر» سفری است به تاریکترین زوایای قلب انسان، جایی که عشق به مرز نفرت میرسد.
برشی برگزیده از رمان «بلندیهای بادگیر»
امیلی برونته داستان را با ورودِ میهمانی ناخوانده به خلوتِ هیتکلیفِ منزوی آغاز میکند:
«تازه از پیش صاحبخانه برگشتهام؛ همسایهای گوشهگیر که من همیشه با او مشکل خواهم داشت. بدون شک اینجا منطقه زیبایی است. بعید میدانم در همه انگلستان جایی با چنین موقعیتی که بهطور کلی از جنبوجوش و هیاهوی شهر به دور باشد، پیدا کنم. بهشتِ انسانهای تنها و مردمگریز؛ و من و آقای هیتکلیف انصافاً چه انسانهای مناسبی برای تقسیم کردن این انزوا و گوشهگیری میان خودمان هستیم. یک همراه بینظیر و درجهیک! تردید ندارم وقتی سوار بر اسب به طرفش رفتم و برای نخستین بار به چشمهای سیاهش که در سایه ابروانی پرپشت، با ظن و تردید، براندازم میکرد خیره شدم، هرگز نمیتوانست تصور کند که تا چه اندازه میتوانم از دیدارش دلگرم شوم.»
3. «غرور و تعصب» اثر جین آستن؛ رقصِ هوشمندانه عشق و سوءتفاهم

جین آستن، نویسنده بلندآوازه انگلیسی، در شاهکار بیزوال خود یعنی «غرور و تعصب»، تصویری دقیق، هوشمندانه و گاه طنزآلود از روابط انسانی و هنجارهای اجتماعی قرن نوزدهم ارائه داده است. قهرمانان آستن، بهویژه الیزابت بنت، زنانی فراتر از عصر خویشاند که هویت و استقلال فکری خود را فدای سنتهای صلب نمیکنند؛ ویژگی ممتازی که این اثر را به یکی از محبوبترین عاشقانههای تاریخ تبدیل کرده است.
داستان پیرامون خانواده شلوغ «بنت» میچرخد؛ جایی که خانم بنت، تمام توان خود را صرف یافتن همسرانی ثروتمند و نجیبزاده برای پنج دخترش میکند تا آینده آنها را تضمین نماید. در این میان، ورود دو مرد متمول به نامهای «چارلز بینگلی» و «آقای دارسی» به محله، آرامش خانه را بر هم میزند. در حالی که بینگلیِ خوشرو شیفتهی «جین»، خواهر بزرگتر و زیباروی الیزابت میشود، آقای دارسیِ مغرور و درونگرا با رفتاری سرد، از همان ابتدا بذر تنفر را در دل «الیزابت» میکارد.
الیزابت که هوشی سرشار و زبانی تند دارد، دارسی را نماد کبر و خودخواهی میبیند؛ در مقابل، دارسی علیرغم دلبستگی تدریجی به جذابیت و ذکاوت الیزابت، بهخاطر اختلاف طبقاتی در ابراز عشق خود دچار تردید است. جدال میان «غرورِ» دارسی و «تعصبِ» الیزابت، مسیری پرفراز و نشیب را رقم میزند. زمانی که دارسی با قلبی لرزان ابراز عشق میکند، با پاسخ تند الیزابت روبرو میشود؛ پاسخی که ریشه در سوءتفاهمها و قضاوتهای شتابزده دارد. با این حال، گذشت زمان و حوادث غیرمنتظره، پرده از حقیقتِ شخصیتها برمیدارد و این دو را به درکی عمیق از یکدیگر میرساند.
عشق الیزابت و دارسی، داستانی از بلوغ فکری و شکستن کلیشههاست که آنها را به زوجی ابدی در دنیای ادبیات مبدل ساخته است.
برشی برگزیده از رمان «غرور و تعصب»
جین آستن داستان را با یکی از کنایهآمیزترین و مشهورترین جملات ادبیات جهان آغاز میکند:
«این یک حقیقت پذیرفتهشده در سراسر جهان است که مرد مجردی با ثروت کلان، حتماً نیازمندِ همسری است. هرچند ممکن است هنگام ورود چنین مردی به یک محله، کسی از احساسات و نظرات واقعی او چیزی نداند، اما این اصل چنان در ذهن خانوادههای همسایه جا افتاده است که او را داراییِ مسلم یکی از دختران خود میدانند. روزی خانم بنت به همسرش گفت: عزیزم، شنیدهای که بالاخره قرار است پارک نتریفیلد اجاره داده شود؟ آقای بنت پاسخ داد که چیزی نشنیده است. خانم بنت با هیجان گفت: بله، خانم لانگ تازه اینجا بود و همه چیز را برایم تعریف کرد. آقای بنت پاسخی نداد. همسرش با بیصبری فریاد زد: نمیخواهی بدانی چه کسی قرار است آنجا را اداره کند؟»
4. «هر دو در نهایت میمیرند» اثر آدام سیلورا؛ مرثیهای مدرن در ستایش زیستن

کتاب «هر دو در نهایت میمیرند» نوشته آدام سیلورا، یکی از متفاوتترین و تاثیرگذارترین رمانهای عاشقانه مدرن است که در سال ۲۰۱۷ منتشر شد و به سرعت به یک پدیده جهانی تبدیل گشت. سیلورا در این اثر که نخستین جلد از مجموعه «قاصد مرگ» است، با تکیه بر ایدهای جسورانه، مخاطب را با پرسشی بنیادین روبرو میکند: اگر بدانید امروز آخرین روز زندگی شماست، آن را چگونه سپری خواهید کرد؟
داستان در دنیایی روایت میشود که سیستمی به نام «قاصد مرگ» با شهروندان تماس میگیرد تا به آنها خبر دهد که در ۲۴ ساعت آینده جان خود را از دست خواهند داد. «ماتئو» و «روفوس»، دو نوجوان غریبه هستند که در یک روز این تماس شوم را دریافت میکنند. آنها که به دنبال راهی برای فرار از تنهایی در ساعات پایانی عمرشان هستند، از طریق یک اپلیکیشن با هم آشنا میشوند تا آخرین روز زندگیشان را در کنار هم سپری کنند.
سیلورا در این رمان، فراتر از یک داستان عاشقانه، بر اهمیت عمیق روابط انسانی و زیستن در لحظه تاکید میورزد. او معتقد است که زندگی بدون پیوند با دیگران تهی از معناست و انسانها باید بی هیچ ترس و واهمهای، از هر ثانیه خود لذت ببرند. این کتاب که جوایز معتبری همچون «لینکلن» را کسب کرده و اقتباسهای سریالی از آن توسط نتفلیکس و اچبیاو در حال توسعه است، به زبانی ساده اما تکاندهنده، درس شجاعت و عشق ورزیدن در آستانه نیستی را به نوجوانان و جوانان میآموزد.
برشی برگزیده از رمان «هر دو در نهایت میمیرند»
آدام سیلورا لحظهی اضطرابآلودِ مواجهه با واقعیتِ مرگ را اینگونه توصیف میکند:
«دلم نمیخواهد تلفن را بردارم. ترجیح میدهم به اتاق خواب بابا بروم و به زمین و زمان فحش بدهم. بگویم که چه وقت بدی را برای بودن در بیمارستان انتخاب کرده است یا مشت به دیوار بکوبم. از همان زمان که مامان موقع تولد من مُرد، باید میفهمیدم که من هم زود میمیرم. صدای زنگ تلفن برای سیزدهمین بار بلند شد و دیگر نمیتوانستم از اتفاقی که قرار بود امروز برایم بیفتد فرار کنم. لپتاپی را که روی پاهایم بود هل دادم روی تخت و بلند شدم. سرم گیج رفت؛ احساس کرختی میکردم. مثل زامبیها به سمت میزم میرفتم، خیلی آرام و شبیه به مردههای متحرک.»

کلام آخر
در نهایت، باید گفت که رمانهای عاشقانه فراتر از یک سرگرمی ساده، مجالی برای بازشناسی پیچیدگیهای روح و تجربهی زیستههایی هستند که شاید در جهان واقعی هرگز با آنها روبرو نشویم. این آثار، خواه در فضای سنتی و پرافتوخیز داستانهای ایرانی شکل گرفته باشند و خواه در بستر ساختارشکن و مدرن ادبیات جهان، همگی یک حقیقت واحد را یادآور میشوند: عشق، زبانی مشترک است که زمان و جغرافیا نمیشناسد. مطالعهی این شاهکارها به ما میآموزد که چگونه از دریچهی چشم دیگری به جهان بنگریم، با رنجهای بشری همدلی کنیم و در میان تلاطمهای زندگی، پناهگاهی امن در دنیای کلمات بیابیم. غرق شدن در این صفحات، نهتنها غنای فرهنگی ما را افزون میکند، بلکه دریچهای به سوی کشف عمیقترین احساسات انسانی میگشاید که تا همیشه در جانِ خواننده ماندگار خواهد بود.








